تبليغاتX
*** دایی علی ***

*** دایی علی ***

بسم الله الرحمن الرحیم


** یا ایتها النفس المطمئنّه ؛ ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه **

+ نوشته شده در  نهم دی 1390ساعت   توسط دایی  | 

سلام

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ؛ آخه گفته بودم " شاید " ؛ یادتون که هست ؟

ولی ایندفعه با دوستم رضا

از تمام کسایی که نظراتشون تایید نمی شد معذرت می خوام

آدرس رضا : http://surt.blogfa.com

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1390ساعت   توسط دایی  | 

سلام و علیک

چند روزیه خیلی با خودم کلنجار میرم ( درگیری دارم ) ، می خوام یک کارایی صورت بدم ، اما اسیر یه چیزای دیگه شدم . دارم فکر می کنم : 

                                                " شاید دیگه جای من اینجا نیست "

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

۱ سال دیگه هم از عمر دایی گذشت و هیشکی بهش نگفت : بابا
نکه امروز تولدم بود ، به خاطر همین گفتم یه اطلاع رسانی کرده باشم تا دوستان اگه خواستن، با هدایای خودشون مارو شرمنده کنن . 
حالا که تولدم  متقارن شده با روز جوان ، چند تا جوک بامزه بزارم توی ادامه ی مطلب تا اگه خواستین بخندین ، خندیده باشید .

راستی از این به بعد همتون ، بلا استثناء ، این تاریخ رو به خاطر داشته باشید
۲۲ تیر 
یا به عبارتی
۲۲ سرطان
یا به عبارتی دیگر
۲۲ تموز

در اینجا جا داره از سازمان های زیر به خاطر تبریک روز تولدم قدردانی کنم :

۱) شرکت بزرگ و جادار همراه اول      ۲) بانک ایرانیان ، بانک پارسیان
۳)انجمن  "پاتوق یو"                        ۴) سازمان حمایت از بیکاران فعّال
۵) انجمن خیریه ی "محک "              ۶) سازمان حفاظت محیط زیست
۷) نهاد پرکار و دلسوز ریاست جمهوری

تذکر نوشت : بدیهی است که تنها ۳ گزینه ی اول این کار را انجام داده اند و سازمان های دیگر عرضه ی این کار رو ندارند و اگر هم داشتن ما قبول نمی کردیم
شعر نوشت : دروغ گفت هرکه برای تو مرده است / من راست گفتم که برای تو زنده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

قرار بود یه وان حموم ( میبینید عجب حشوی ایجاد کردم ؟ ) رو از انباریمون که روی خود حموم قرار گرفته  ، بیارم پایین . ولی دستم نمی رسید ، ناراحت شدم :

پسر :  آخه پدر من ، این رو من چه جوری بیارم ؟ خیلی دورتر از منه !
پدر : تلاشت رو بکن
پسر : بابا جون دستام که ۲ متر نیست ؟!!!
پدر: آره بابا جان ، ولی زبونت ۲ متر هست

 

دل نوشت : راست گفتا ، تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم
پی نوشت : فک کنم بابام بعد از انداختن تیکه شب خوابش نبرد ، از بس حال کرد

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

یاسمن ، نرگس ، نسترن ، مریم ، سوسن ، رز ، لاله ، شکوفه ، بنفشه ، شکوفه  و ...
نه عزیزم ، اینا اونایی که فکر می کنی نیست ! برو خودتو اصلاح کن
اینا اسم گل هستن و از قضا همشون اسم خانوم های محترمه هستند .
اما دریغ از یه دونه اسم مرد توی گل ها . آخه چرا ؟ نه ، واقعا چرا ؟
تازه دوتا اسم گل هست که از اسم آقا پسرا گرفته شده : ۱-گل محمدی  ۲- گل داودی ، امّا نامردا اومدن یه دونه " ی " گذاشتن آخر اسمشون تا خیلی ضایع نباشه که اسم این دوتا گل درواقع اسم دوتا آقا پسر گله. 

پیشنهاد نوشت : شما که همه ی اسم گل ها رو گذاشتید رو خودتون ، بیایید گل " میمون " و گل " شب بو " رو هم بهش اضافه کنید  دیگه .
پی نوشت : آقا پسرا با اینکه اسمشون گل نیست اما خودشون که  گلن  . نیستن؟

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

ساعت ۴ بود که یه پشه ی بزرگ اومد تو اتاق و شروع کرد به دور خودش چرخیدن ، هی می چرخید ، هی می خورد به دیوار و می خورد زمین  . دوباره دستاشو میذاشت زمین و بلند می شد و شروع می کرد به ورجه وورجه کردن . اصلا هم کم نمی اورد . نمی دونم چی می خوره که این همه انرژی داره ؟  شما می دونید ؟

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

بخشکه این شانس
همین الان یه مطلب توی  ذهنم بود ، تا اومدم بنویسم رفــــــــــــــــــــــــــــــــت

دل نوشت : یادمه بچه هم که بودیم همه تو جدول سکّه پیدا می کردن ، ولی من نه ....
پی نوشت : حالا اشکال نداره ، یادم میاد ، بعدا

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

در قبال وظیفه ای که نسبت به یه بنده خدایی انجام داده بودیم ، امروز از آبادیشون بلند شده بودن و اومده بودن خونمون و به یه دستشون یه دبّه دوغ محلی و به دست دیگشون شیر تازه دوشیده شده و عجب دوغی 

بعد از ساعتی که پیشمون بودن ، داداش کوچیکم که 6 ماهشه ( تق تق تق ) ، شروع کرد که به خوردن روزنامه که مادرم جلوشو گرفت . مهمان به صرافت افتاد که : مادر و پدری که معلم باشن ، پسرشون هم روزنامه باید بخوره دیگه . و خنده ای در خانه و شور و نشاطی ... 


دل نوشت   : پیش خودم گفتم پس بچه های اون بنده خدایی که پدرش گلاب به روتون ، روم به دیوار ، روم سیاه  ، شغلش آبمیوه گیری هست باید چی بخوره ؟
تذکر نوشت : پدر و مادرم معلم هستن 



 


+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1390ساعت   توسط دایی  | 

بعضی موقع ها هست که آدم پشت تلفن هول میشه و نمیدونه داره چی میگه 

امروز به یه بنده خدایی زندگ زدم که یه کاری برای ایّام تابستون برام جور کنه . وقتی بهش زنگ زدم نمی شناخت ، خوب البته حق هم داشت ، ولی  نمی دونم بعدش چجوری منو شناخت :

* الو سلام . آقای مهندسی فلان پور ؟
** بله بفرمایید .
* من دایی علی هستم . ۴ ترم نقشه برداری خوندم . می خواستم ببینم می تونید برام کار جور کنید ؟
** دایی علی ؟ به جا نمی آرم ؟ 
*  آه ه ه ه . شرمنده . منو آقای مهندس کیا به شما معرفی کردن . کارشناس کاداستر .
** آه بله . شرمنده به خدا . ببخشید نشناختم .
*  نه آقا خواهش می کنم
.
.
.
چند دقیقه بعد ..........

* خوب پس جوره دیگه؟
** بله آقا ، هروقت کار پیدا شد حتما به شما خبر میدم .
* ممنون
** راستی ببخشید . گفتید اون آقایی که شما رو معرفی کردن اسمشون چی بود ؟

بله دیگه ... اینم یه جورشه . حالا ببینیم این آقای مهندس پور چیکار می کنن واسه داییشون !!!

+ نوشته شده در  دهم تیر 1390ساعت   توسط دایی  |