** یا ایتها النفس المطمئنّه ؛ ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه **

** یا ایتها النفس المطمئنّه ؛ ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه **

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ؛ آخه گفته بودم " شاید " ؛ یادتون که هست ؟
از تمام کسایی که نظراتشون تایید نمی شد معذرت می خوام
آدرس رضا : http://surt.blogfa.com
چند روزیه خیلی با خودم کلنجار میرم ( درگیری دارم ) ، می خوام یک کارایی صورت بدم ، اما اسیر یه چیزای دیگه شدم . دارم فکر می کنم :
" شاید دیگه جای من اینجا نیست "
راستی از این به بعد همتون ، بلا استثناء ، این تاریخ رو به خاطر داشته باشید
۲۲ تیر ![]()
یا به عبارتی
۲۲ سرطان ![]()
یا به عبارتی دیگر
۲۲ تموز ![]()
در اینجا جا داره از سازمان های زیر به خاطر تبریک روز تولدم قدردانی کنم : ![]()
۱) شرکت بزرگ و جادار همراه اول ۲) بانک ایرانیان ، بانک پارسیان
۳)انجمن "پاتوق یو" ۴) سازمان حمایت از بیکاران فعّال
۵) انجمن خیریه ی "محک " ۶) سازمان حفاظت محیط زیست
۷) نهاد پرکار و دلسوز ریاست جمهوری
تذکر نوشت : بدیهی است که تنها ۳ گزینه ی اول این کار را انجام داده اند و سازمان های دیگر عرضه ی این کار رو ندارند و اگر هم داشتن ما قبول نمی کردیم ![]()
شعر نوشت : دروغ گفت هرکه برای تو مرده است / من راست گفتم که برای تو زنده ام ![]()
پسر : آخه پدر من ، این رو من چه جوری بیارم ؟ خیلی دورتر از منه !![]()
پدر : تلاشت رو بکن ![]()
پسر : بابا جون دستام که ۲ متر نیست ؟!!!![]()
پدر: آره بابا جان ، ولی زبونت ۲ متر هست ![]()
دل نوشت : راست گفتا ، تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم![]()
پی نوشت : فک کنم بابام بعد از انداختن تیکه شب خوابش نبرد ، از بس حال کرد ![]()
پیشنهاد نوشت : شما که همه ی اسم گل ها رو گذاشتید رو خودتون ، بیایید گل " میمون " و گل " شب بو " رو هم بهش اضافه کنید دیگه .![]()
پی نوشت : آقا پسرا با اینکه اسمشون گل نیست اما خودشون که گلن . نیستن؟ ![]()
دل نوشت : یادمه بچه هم که بودیم همه تو جدول سکّه پیدا می کردن ، ولی من نه ....![]()
پی نوشت : حالا اشکال نداره ، یادم میاد ، بعدا![]()
در قبال وظیفه ای که نسبت به یه بنده خدایی انجام داده بودیم ، امروز از آبادیشون بلند شده بودن و اومده بودن خونمون و به یه دستشون یه دبّه دوغ محلی و به دست دیگشون شیر تازه دوشیده شده و عجب دوغی
بعد از ساعتی که پیشمون بودن ، داداش کوچیکم که 6 ماهشه ( تق تق تق ) ، شروع کرد که به خوردن روزنامه که مادرم جلوشو گرفت . مهمان به صرافت افتاد که : مادر و پدری که معلم باشن ، پسرشون هم روزنامه باید بخوره دیگه . و خنده ای در خانه و شور و نشاطی ...
دل نوشت : پیش خودم گفتم پس بچه های اون بنده خدایی که پدرش گلاب به روتون ، روم به دیوار ، روم سیاه ، شغلش آبمیوه گیری هست باید چی بخوره ؟
تذکر نوشت : پدر و مادرم معلم هستن
امروز به یه بنده خدایی زندگ زدم که یه کاری برای ایّام تابستون برام جور کنه . وقتی بهش زنگ زدم نمی شناخت ، خوب البته حق هم داشت ، ولی نمی دونم بعدش چجوری منو شناخت :
* الو سلام . آقای مهندسی فلان پور ؟
** بله بفرمایید .
* من دایی علی هستم . ۴ ترم نقشه برداری خوندم . می خواستم ببینم می تونید برام کار جور کنید ؟
** دایی علی ؟ به جا نمی آرم ؟
* آه ه ه ه . شرمنده . منو آقای مهندس کیا به شما معرفی کردن . کارشناس کاداستر .
** آه بله . شرمنده به خدا . ببخشید نشناختم .
* نه آقا خواهش می کنم
.
.
.
چند دقیقه بعد ..........
* خوب پس جوره دیگه؟
** بله آقا ، هروقت کار پیدا شد حتما به شما خبر میدم . ![]()
* ممنون
** راستی ببخشید . گفتید اون آقایی که شما رو معرفی کردن اسمشون چی بود ؟ ![]()
بله دیگه ... اینم یه جورشه . حالا ببینیم این آقای مهندس پور چیکار می کنن واسه داییشون !!!